امروز یکشنبه 31 شهریور 1398

قصد کردم اطلاعیه ­ای را در خصوص حزب رستاخیز در مسجد جامع گرگاب بخوانم؛ چون وضع خیلی جالب نبود من به حاجی شاه رجبیان خادم مسجد جامع گفتم: بلندگو را روشن کن و برو بیرون؛ ایشان گفتند: چشم مگر کاری پیش آمده؟ گفتم: نه فقط بلندگو را روشن کن و به بیرون برو...

 


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد وآله طاهرین
بنده به عزیزانی که شرف حضور دارند خیر مقدم و دهه ی فجر را تبریک عرض میکنم

-    لطفا در ابتدا معارفه ای از خودتان داشته باشید.
بنده ی حقیر حسین بیدرام معروف به روح الامین متولد شهر گرگاب در سال 1323، پدرم به نام محمد بیدرام مشغول کار کشاورزی بودند، بنده هم تا حدود سن 23 سالگی با پدرم مشغول کار کشاورزی بودم؛ بعدا در یک مکانی بالای مورچه خورت بنام سیدآباد شبی تنها بودم و هیچکس در منطقه  نبود، یک لحظه ای فکر کردم درباره ی آینده ی خودم و اینکه حالا به این روش این عمر را به پایان برسانم یک مقداری تفکر و تامل و تعقل نمودم که آیا مطلوب همین است یا تغییر کار بدهم که بعد این آیه شریفه: انَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حتّی یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم - خداوند با اون رحمت واسعه اش و لطف و کرامت و عنایتی که به بنده به عنوان مخلوقاتش دارد با این حال در عالم تکوین تغییر نمیدهد این روش زندگی دنیا و آخرت انسانها را مگر اینکه خودشان یک تغییر حالی در درون و برون بدهند و به قول معروف قدم اول را خودشان بردارند، آن موقع: ان تَنصُروا الله یَنصُرکُم...؛ لذا آن شب من بیاد دارم که یک مقداری توسلاتی پیدا شد و چون تنها بودم و مانعی هم در کار نبود بعد از ساعت حدود 11 استراحت کردم، در عالم رویا خوابی دیدم که وارد نجف اشرف شده¬ام و با اینکه من اصلا نجف نرفته بودم، و آنجا را ندیده بودم اما در عالم خواب متوجه شدم که حرم امیرالمؤمنین علی(ع) است و حالا چقدر اون خواب طول کشید الان بخاطر ندارم ولی وقتی بیدار شدم تعبیر کردم که نجف و امیرالمؤمنین و اون روضه¬ی منوره و اینها کنایه از علم هستند و البته ما که یک شخص کشاورز هستیم این چه ارتباطی با کار ما دارد؟! از همان صبح تصمیم من عوض شد و با اینکه خیلی هم نمانده بود به پایان کار و جمع آوری محصولاتمان؛ ولی یک اخوی داشتم که پدر شهید هستند ایشان، معروف به حاج حسن بیدرام؛ وقتی آمد گفتم که من تصمیم دارم بروم به اصفهان. ایشان گفتند: برای چی؟ کاری مشکلی پیش آمده؟ گفتم: نه تصمیم دارم بروم درس بخوانم.
ایشان یک مقداری تعجب کردند؛ در هر صورت خداحافظی کردم و محصولاتم را آن زمان فروختم به برادرم و آمدم پدرم را هم که در جایی دیگر بودند (نزد شخصی به نام آقای شکرانی کار می کردند بالای این منطقه مادر شاه معروف) از ایشان هم اجازه گرفتم و بعد وارد گرگاب شدم و از مادرم هم کسب اجازه کردم و خلاصه رفتم به مدرسه ی کاسه گران شهر اصفهان؛ آنجا چند روز تقریبا سرگردان بودم، یعنی نه حجره ای داشتم و نه جایی و مکانی! بعد از آنجا رفتم مشهد پابوس حضرت امام رضا(ع) و آنجا باز هم یک توسلی پیدا کردم و بعد برگشتم؛ بعد از مراجعت از خراسان یک راهی برای من باز شد و یک حجره ای در مدرسه نیم¬آورد پیدا کردم و مشغول درس شدم؛ این اتفاق در سال 1347 حدود 5 سال بعد از ان سخنرانی معروف حضرت امام(ره) در مدرسه¬ی فیضیه در سال 42 افتاد. مشغول درس و بحث بودیم تا حدودا یکسری حوادث کم کم در گوشه وکنار رخ داد. و بعد گفتند: که شما در ضمن اینکه درس خوانده ای اینطور که بخواهید ساکت بمانید این فایده ای ندارد! گفتم: چکار باید بکنم؟ گفتند: که باید یک مسئولیتی را بپذیرید. و من رفتم قم در آنجا یک منزل آماده کردم و ساکن شدم. بعداً از از طرف آقای مهدوی (یکی از طلاب اصفهان) اصفهان پیکی آمد که شما باید بروید نورآباد ممسنی برای مباحثه با طلاب؛ عرض کردم: بنده هنوز درسم تکمیل نشده؛ گفتند: درس که هیچوقت به حد کمال نمی رسد. به این ترتیب من قبول کردم و قول یک ماهه دادم. علت هم این بود که گفتند: یکی از اساتید زیاد دقت به طلاب ندارد، در آنجا من هم قول دادم که یک ماه به آنجا بروم و بعد یک استاد بفرستند، در هر صورت رفتم که یک ماه بمانم که حدود پنج سال طول کشید.

- چه سالی به آنجا رفتید؟
سال 1360 رفتم به نورآباد ممسنی تا سال 1365. مشغول درس و مباحثه با طلاب بودیم و در یکی از این سفرهایی که من می آمدم به اصفهان حادثه ی تصادفی برایم اتفاق افتاد و بعد حدود 6-5 ماه در بیمارستان بستری شدم و بعد که از بیمارستان مرخص شدم آیت الله حائری بزرگ (شیخ صدرالدین) پیامی را فرستاده بودند بواسطه¬ی یکی از طلاب آنجا مبنی بر اینکه شما بیایید نورآباد ممسنی بمانید و اگر کسالتی دارید من پزشک برایتان می آورم، اما در اینجا ناظر بر طلاب باشید. بنده عرض کردم که سلام من را به ایشان برسانید و بگویید که من خودم اگر درس و بحث را ادامه بدهم فایده دارد، ولی از اینکه من آنجا روی نخت افتاده باشم فایده ندارد. بعد از پیامی که من فرستادم ایشان هم قانع شدند و بعد از اینکه یک مقداری فی الجمله توانستم با عصا راه بروم، دوباره به قم برگشتم. در قم یک عده از طلاب اصفهان که در زمان اقامتم با هم مباحثه می کردیم و درس و بحث داشتیم اینها گفتند: که باید بنده بروم برای اقامه ی نماز جمعه در شهر دهاقان(ظاهرا از امام(ره) برای بنده حکم گرفته بودند)؛ گفتم: آخه بنده که حضرت امام(ره) را ملاقات نکرده ام برای این کار؛ در جواب گفتند: که ما حکم را گرفته ایم. بعد حکم را من دیدم که بله حضرت امام نوشته بودند که فلانی شما موظف هستید که از فلان تاریخ بروید در منطقه ی نورآباد و آنجا خداحافظی کنید و بعد هم برای اقامه ی نماز جمعه به دهاقان برگردید.

- حاج آقا تا همینجا بحث دهاقان را نگه دارید، می خواهیم به قبل از انقلاب برگردیم. اینکه درون حوزه بودید و با چه کسانی در ارتباط بودید و شروع فعالیتهای انقلابیتان از چه زمانی بود و اصلا به چه صورت بوده؟
عرض به محضر شما که ما در اصفهان پای درس اساتید بزرگی رفتیم از جمله آیت الله خادمی، آیت الله فیاض، آیت الله لنکرانی و چند نفر از بزرگان که در اصفهان تدریس داشتند و ما محضرشان شرفیاب میشدیم و کسب فیض می کردیم؛ بعد در ضمن درس و بحث و مباحثه با طلاب یکسری اطلاعاتی که از نجف می آمد قم و از قم منتشر می¬شد به استانها؛ آن قسمتی که مربوط به محل ما یعنی روستای گرگاب بود توسط یکی از دوستان به نام جناب شیخ مصطفی که تازه طلبه شده بود (خدا رحمتشان کند ایشان شهید شدند) منتقل می شد؛ ایشان هنوز به لباس طلبگی ملبس نشده بودند، لذا ما اطلاعاتی را که جمع می کردیم و نامه هایی را که قرار بود بیاوریم در روستای گرگاب پخش کنیم می دادیم بدست ایشان. ایشان هم آنها را درون بقچه ای می گذاشتند و مانند کشاورزها بدون توجه به اینکه این برگه ها در این سن برای ایشان مشکل ساز بشوند، آنها را به منزل می بردند و با عده ای از بچه های گرگاب(که ما با آنها از قبل آشنایی داشتیم و انقلابی بودند) با هم اعلامیه ها را شبها پخش می کردند.
این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که قضیه حزب رستاخیز پیش آمد و آن اعلامیه های مربوط به حزب رستاخیز که از نجف بواسطه رسیده بود بدست ما...

- چه سالی؟
ظاهرا سال 53 یا 54 بود. این اطلاعیه که بدست ما رسید شورا یا انجمن آن زمان داشتند از مردم گرگاب امضا می گرفتند و مردم هم امضا می کردند، زیاد توجه نداشتند که حزب رستاخیز یعنی چه؟ البته فی الجمله آگاه شده بودند و از آن سخنرانی حضرت امام(ره) و بحثهایی که در  فیضیه در واقعه ی 15 خرداد پیش آمده بود بیدار شده بودند اما هنوز کاملا مسئله برایشان روشن نشده بود، برای یک عده ای روشن شده بود که حجت برای ما تمام است و حق و باطل روشن شده، شاه که بطلانش اظهر من الشمس است و حقانیت امام(ره) هم که اظهر من الشمس است؛ پس بنابراین ما دیگر حجت برایمان تمام است لذا روز به روز گرایششان به فرمایشات حضرت امام(ره) بیشتر می شد، اما در قضیه حزب رستاخیز خیلی در جریان کار نبودند و اطلاعی در این زمینه نداشتند. تا اینکه قصد کردم اطلاعیه ای را در خصوص حزب رستاخیز در مسجد جامع گرگاب را بخوانم؛ چون وضع خیلی جالب نبود من به به حاجی شاه رجبیان خادم مسجد جامع گفتم: بلندگو را روشن کن و برو بیرون؛ ایشان گفتند: چشم مگر کاری پیش آمده؟ گفتم: نه فقط بلندگو را روشن کن و به بیرون برو اگر هم کسی از شما چیزی پرسید بگویید من بلندگو را روشن کردم و رفتم دنبال کار خودم و بعد هم این اطلاعیه خوانده شد.

- وقت نماز بود؟
نه حدود ساعت 4 بعدازظهر بود.

- کسی هم درون مسجد بود؟
خیر هیچکس نبود و فقط بلندگو پخش می کرد.


- تاریخ دقیق و روز آن را بخاطر دارید؟
خیر روز آن را بیاد ندارم، احتمالا دوشنبه بود دقیق بخاطر ندارم. خلاصه اطلاعیه را خواندم و به مردم هشدار دادم و گفتم که شرکت در حزب رستاخیز از نظر حضرت امام(رضوان الله علیه) حرام است.
بعد از اینکه اطلاعیه را خواندم سریعا به اصفهان رفتم و دو روز بعد(روز چهارشنبه) برگشتم؛ وقتی که برگشتم، بعضی از مردم که هنوز در مسیر شاه و به قول خودشان شاه دوست بودند جلوی ما را گرفتند و یکسری حرفهایی که نباید بزنند را زدند و گفتند: که شما چکاره هستید و کی به شما چنین دستوری داده؟
گفتم: که هیچکس نگفته! از مرجع تقلید بود بدستم رسید من هم وظیفه ام را اینطور تشخیص دادم که اطلاع رسانی کنم.
گفتند: خب تکلیف کار شما روشن است من هم گفتم بنده وظیفه ام را انجام داده ام شما هم وظیفه تان را انجام بدهید.
گفتند: خیلی خب شما خواهی دید...
یکسری صحبتهایی رد و بدل شد، گفتند: مردم همه امضا می کنند؛ شما چه چیزی رفتید گفتید؟
گفتم: طوماری که دست انجمن بود را بیندازید درون تنور و بسوزانید؛ اینها هیچ بدرد شما نمی خورد و اگر از من می شنوید راهش این است که شما تمام آن مسائل را بریزید کنار و بیایید در راه امام قدم بردارید.
خب یک عده ناراحت شدند و یک عده گلایه کردند! در هر صورت ما این مطالب را گفتیم و بعد هم روز شنبه رفتیم اصفهان بدنبال درس و مباحثه، که چند نفر از دوستانی که قدری نگران بنده شده بودند از اصفهان پیام دادند که شما کجا هستید؟ یک برادر دارم که ایشان هم طلبه هستند، به نام آشیخ حیدر. آمدند و گفتند: شما که اینجا هستید؟!
گفتم: خب توی حجره ام نشستم مشغول درس هستم.
گفت: گفته اند شما رفتید و شما را تبعید و زندانی کرده اند!
گفتم: نه بی خود گفته اند؛ شما به پدر و مادر بگویید هیچ خبری نیست و کارتان را ادامه دهید و شما هم اگر توانستید همین حرفهایی را که من زدم دنبالش بروید.
این مسائل گذشت تا اینکه کم کم آن اطلاعیه ها را هم در واقع دیگر نگذاشتند که به دست ما برسد؛ آنهایی که واسطه بودند آنها هم ترسیده بودند. گفتند: که اگر اطلاعیه هایی را که ما می آوریم و شما به چند نفر می دهید پخش می کنند همین بچه ها که طرفدار شاه هستند ممکن است اینها گزارش کنند برایمان... .
در هر صورت آنها عقب نشستند، گفتم: من خودم از این به بعد انجام می دهم. اطلاعیه ها را در حد توان که بدستمان می رسید توزیع می کردیم. من بخاطر دارم که آن موقع امام جماعت مسجد صاحب الزمان(عج) گرگاب هم شده بودم، بین دو نماز یک اطلاعیه ای از حضرت امام(ره) آمد که ظاهرا آن اطلاعیه از پاریس آمده بود. حضرت امام فرموده بودند که اسامی کسانی که مردم را اذیت و شکنجه می کنند را یادداشت کنید تا اینها محاکمه و مجازات شوند؛ همین کسانی که پای منبر بودند و یا پشت سر من نماز می خواندند یک مقداری مبهوت شده بودند!!! خب اینها می گفتند: ایشان را اصلا در کشور راه نمی دهند! یعنی چه اسامی یک عده را می خواهند که یک روز محاکمه شان کنند؟
 گفتم: در هر صورت توکل بر خدا کنید؛ خداوند می فرماید ان تَنصُروُا الله یَنصُرکُم و یُثَبِّت أقدامَکُم؛ وعده ی خدا را که ما قبول داریم.
در هر صورت در این زمینه ها یک مقداری صحبت شد اما اینکه ما زندان رفته باشیم یا تبعید شده باشیم نبود البته یک صحبت هایی به گوش ما می رسید، که ما هم فرار می کردیم. یک مورد را به خاطر دارم، تقریبا قبل از فرار شاه بود که من قرار شد برای نماز و صحبت و سخنرانی بروم مسجد صاحب الزمان(عج) گرگاب؛ منتهی یکی از بچه های منطقه خبر آورد که احتمالا امشب مسجد را محاصره می کنند و جوانها را می گیرند، چون پایگاه انقلاب در شهر گرگاب مسجد صاحب الزمان(عج) بود، من یک فکری کردم و گفتم ما که از اول گفتیم توکل بر خدا مشکلی هم نیست ولی در هر صورت جوانهای مردم را می گیرند و خانواده هایشان را تحت فشار قرار می دهند که پسر شما اینکار را کرده، به این ترتیب من به برادرم(حاج حسن بیدرام) که پدر شهید هستند گفتم که مرا درون ماشین سوار کن و به جایی ببر.
بعد حدود سه شبانه روز من به حاجی آباد آمدم و درون خانه ای بودم که متعلق به جناب آشیخ حسن بود البته طلبه نبود، اما جوان متدینی بود (که برای مدتی هم درون مدرسه توی حجره ما بود و من از آنجا با ایشان آشنا شدم) به ایشان گفتم: برای مدتی خانه ایشان می مانم و به کسی هم اطلاع ندهد. بعد از سه شبانه روز دوستان گفتند: تکلیف مسجد چه می شود؟ گفتم: بگویید شیخ رفته و یا نمازهایشان را فرادا بخوانند و یا به یکی از طلبه ها بگویید.
البته آن زمان مثل الان نبود که گرگاب حدود 50 نفر طلبه دارد؛ آن زمان گرگاب دو سه تا طلبه بیشتر نداشت که یکی دوتا که خیلی اهل اینکار ها نبودند و پیرمرد بودند و یکی از آنها هم که طلبه فاضل و خوبی بود ولی خیلی در جریان انقلاب نبودند؛ می ترسیدند که انقلاب پیروز نشود و مردم بی گناه کشته شوند.
به یکی از ایشان گفتم: در هر حال نظر شما چیست؟
گفت: من مقلد آیت الله خویی هستم.
البته آیت الله خویی را هم من شخصا معتقدم که حامی انقلاب بودند ولی تا مطالب می خواست از نجف به اینجا برسد به صورت دیگری بازگو می شد! گفتم: من هم مقلد حضرت امام(ره) هستم.
گفتند: که این اطلاعیه ها مردم را آگاه می کند و مردم هم در تظاهرات شرکت می کنند و اگر مردم کشته شدند چه کسی جواب آنها را می دهد؟
گفتم: من هرچی امام(ره) جواب داد من هم جواب می دهم.
در هر صورت طلبه ای که بخواهد به مسجد برود و نماز بخواند نبود. بعد از سه روز آمدند گفتند: پس چی شد؟
گفتم: بعد علت را می گوییم؟ بعد در سخنرانیها گفتم: که علت این بود که قرار بود مأمورین شاه بریزند و هم بنده و هم جوانهایتان را بگیرند. دلیل اینکه رفتم این بود که جوانها جانشان محفوظ بماند. خب آنها هم تشکر کردند.
این مسائل گذشت تا سال 56 و آن حادثه ای که برای فرزند امام(ره)، مرحوم حاج آقا مصطفی پیش آمد و شهادت ایشان مطرح شد و توی جلساتی که برای ایشان می گرفتند (البته من بیشتر توی جلساتی که اصفهان منعقد می شد حضور داشتم) بیشتر وقتی که می آمدم اینجا بحث ایشان مطرح بود که فوت ایشان هم مرموزانه است. الان شهر گرگاب جمعیتش خوب است ولی آن زمان اینقدر جمعیت نداشت ولی با اشاره و کنایه گفته می شد؛ تا کم کم فرار شاه رسید و بعد از چهلم گرفتنها برای شهدای انقلاب از این استان به آن استان و از این شهر به آن شهر همین طور کم کم سراسر کشور آماده شدند. منتها من یک نکته ای را عرض کنم که یک عده از سال 42 که آن سخنرانی امام(ره) در مدرسه ی فیضیه انجام دادند مردم سر دو راهی می ماندند یک عده مانند شهید بهشتی آیت الله مطهری و امثال این عزیزان که رحمت خدا بر روح آنها باد مردم را آگاه کردند و کم هم نبودند در هر شهر و استانی مثلا در استان اصفهان یکی آیت الله خادمی بودند و یکی آیت الله طاهری بودند که ما بیشتر اول در بیت آیت الله خادمی حضور داشتیم و البته من به بیت هر دو می¬رفتم، در این مسیر رفت و آمد می کردیم... .
تا اینکه دیگر رسیدیم به 12 بهمن و ورود امام خمینی(ره) که ما در تهران بودیم و وقتی هم که ایشان تشریف آوردند و قضایا برای مردم روشن شد دیگر دستگاه شاه داشت در هم پیچیده می شد. از بعد از 22 بهمن هم دیگر ما رفتیم سر کار خودمان البته در گوشه وکنار یکسری تبلیغات و مأموریتهایی داده می شد که من حتی تا زاهدان می رفتم اما خیلی نمی ماندم و بیشتر تبلیغات من در نور آباد ممسنی بود به لحاظ اینکه آنجا مششغول تدریس بودم و حدود 5سال و در ضمن تدریس گاهی امام جمعه آنجا که آقای قالبی بودند اگر مشکلی برایشان پیش می آمد، امام جمعه¬ی موقتشان من می شدم و نماز را می خواندم و بعد هم یکسری قولهایی که توی جلسات می دادند ما چون به عنوان استاد حوزه آنجا معروف شده بودیم ما باید درون جلسات شرکت می کردیم و تبلیغاتمان هم پنج شنبه و جمعه در آن منطقه ی وسیع صورت می گرفت.
بعد هم که آن حادثه برایم اتفاق افتاد و آن حکم حضرت امام(ره) که گفتند: شما موظفید بروید برای امامت جمعه دهاقان؛
گفتم: چشم با اینکه من هنوز عصا زیر بغلم بود به آنجا رفتم.
وقتی به نورآباد ممسنی هم مردم تعجب کرده بودند که مگر طلاب نایابند که حالا من را با عصا فرستاده اند؛ در هر صورت گفتم این حکم حضرت امام(ره) است و یکی دو روز زمزمه هایی بود تا روز جمعه که یک سری از طلابشان از قم آمدند و خطبه ی نماز جمعه را که شنیدند آن مسائل برایشان حل شد و گفتند: که این کسالت عارضی است و کاری به روح و روان طرف ندارد. کم کم در عرض چهار پنج ماه آن کسالت هم برطرف شد و حدود یازده تا دوازده سال من آنجا بودم. بیشتر تبلیغات من آنجا بود و بعد از آن 12 سال قرار بود جابجا بشوم، بنابراین رفتم تهرانغ گفتند: شما باید از آنجا منتقل شوید به جای دیگر.
گفتم: من الان آمادگی ندارم که مثلا طرفهای کرمان و جاهایی که شما پیشنهاد می کنید آمادگی ندارم بروم.
گفتند: پس حالا می خواهی چکار کنی؟
گفتم: من الان تصمیم دارم به حوزه برگردم.
لذا اصل درس و بحثم را که از سال 47 شروع کردم تا سال 56 دائمی بود و در آن دو سه سالی که انقلاب پیروز شد یعنی سال 57 ما دنبال انقلاب و تبلیغاتی که برایمان مأموریت می زدند بودیم و می رفتیم تا جنگ شروع شد. جنگ هم که شروع شد البته ما توان رزمی برای خط مقدم نداشتیم و آموزش آنچنانی ندیده بودیم و بعد هم عزیزانی که آنجا بودند اجازه نمی دادند و می گفتند شما اگر    می توانید در پشت جبهه باید تبلیغات را انجام بدهید.

- از صحبتهای جنابعالی دریافتم شما به عنوان رهبر و لیدر انقلابیون گرگاب بوده اید نام کسانی که شما را همراهی می کردند چه بوده اگر خاطرتان هست؟
البته سن آنها یک مقدار از من کمتر است از جمله یکی از آنها آقای مصطفی شاه نظری فرزند عباسعلی از خواهرزاده های بنده هستند؛ دو سه تا برادر بودند یکی از آنها حاج اکبر و دیگری حاج اصغر و حاج آقا مصطفی و حاج غضنفر و دو برادر دیگر هم دارند که آنها کوچکتر بودند و اینها چون خواهرزاده های بنده بودند هوای کار را داشتند و یک عده¬ی دیگر هم غیر از اقوام بودند بعنوان مثال یکی از آنها حاج مراد شاه¬نظریان فرزند اسماعیل، یکی دیگر از آنها آقا مصطفی بود فرزند عباس شاه رجبیان، که عرض کردم شهید شده اند که نامه ها را از اصفهان می ردند گرگاب و پخش می کردند و یک عده از آنها هم که شهید شدند از این قبیل بچه ها دنبال کار بودند و هوای کار را داشتند منتها بخاطر آن اطلاعیه که علیه حزب رستاخیز خوانده شد یک مقدار وحشت کردند و سست شدند؛ البته باز هم در گوشه و کنار همکاری می کردند اما نه آنطور که دلخواه من بود.

- لطفا چند نمونه از کارهایی را که می کردند بیان کنید؟
کارشان این بود که وقتی اطلاعیه می آمد من اطلاعیه ها را به بچه های خواهرم می دادم و می گفتم طوری که کسی متوجه نشود آنها را پخش کنند مثلا ساعت یک نصف شب و حدود این ساعتها.

- حدودا در چه سالی این اتفاقها می افتاد؟
حدود سالهای 54-55 بود؛ در این دو سه سال بود، در اوایل من هم بار علمی کمی داشتم و هم جایی مستقر نشده بودم و هنوز مسجد و یا پایگاهی نداشتم و این مسائلی که عرض می کنم تقریبا از سال 53 به بعد رخ داد و آن اطلاعیه ای هم که من خواندم در مسجد جامع بود و مسجد صاحب الزمان(عج) از سال 54-55 رونق گرفت و پایگاه انقلاب گرگاب شد. بچه هایی که الان هم به مسجد صاحب الزمان(عج) می آیند و خیلی از آنها هم پا به سن گذاشته اند خوب همکاری کردند، اکثرا بچه ها همکاری می کردند و آنهایی هم که همکاری نمی کردند یک مقداری ترس و وحشت داشتند بخاطر اینکه مثلا یک کدخدایی بود در محل و صلاح هم نیست نام او را بیاورم؛ یادم هست در جلسه ای ما بودیم که ایشان من را نمی دیدند و اتاقها متفاوت بود متوجه شدم که ایشان جو را گرم کرده بودند یعنی اینکه می گفتند آقای خمینی این حرفها را می زند و بعضی از این بچه طلبه ها هم آنها را می آورند و پخش می کنند و برای چه این کارها را می کنند؛ در آن جلسه چند تن از رفقا از بچه های اصفهان آقا مرتضی و آقا مصطفی گل سرخی از دوستان بنده و یک عده دیگر حضور داشتند.

- طلبه هستند؟
خیر بازاری هستند اما بچه های مذهبی بودند و من آن موقع در اصفهان جلساتی داشتم که شب به منزل آنها می رفتم و بحث تفسیر قرآن داشتیم و از آنجا ما با هم رفیق شدیم.

- بحثهای انقلابی هم داشتید یا فقط مذهبی و قرآنی؟
البته آنها هم مذهبی بودن و هم انقلابی اما نه در منطقه ی ما و آن شب هم اتفاقی آمده بودند.

- منظورم در اصفهان است در همان جلساتی که خودتان می رفتید؟ 
آنها آقایان حاج مصطفی، حاج مرتضی، عباس آقا و آقارسول گل سرخی بودند که الان هم واقعا ثابت قدم مانده اند و یک قرض الحسنه هست بنام قرض الحسنه اباصالح المهدی که زیر نظر حاج آقا حسن امامی بود و اینها الان مسئولیت آنجا را برعهده دارند و هنوز هم ثابت قدم اند منتها در آن زمان یک عده از بچه های اصفهان در آن جلسه آمده بودند وقتی دیدند ما بلند شدیم و آمدیم آنها هم دنبال ما آمدند و از آن اتاق رفتم در اتاقی که کدخدا حضور داشت و گفتم: فلانی شما چه می گویید؟ یک نگاهی انداخت و یکه خورد و شنیده بود که من یک مقداری تند صحبت می کنم. گفتم شما اصلا وظیفه¬ی خودت را می دانی؟ می دانی الان شرایط عوض شده؟ یک مقداری تند صحبت کردم که وضع عوض شده و انقلاب شده... .
گفت: کدام انقلاب؟
گفتم: حالا در آینده خواهی دید.
گفت: شاهنشاه هنوز پابرجاست!
و من هم گفتم: خواهد رفت و همینطور روی بیانات امام(ره) اشاراتی کردم و صریح گفتم.
گفت: شما چه می گویید؟
من هم تند شدم گفتم: بلند شو و این بساط را جمع کن؛ چند نفر آدم نادان را در خودت جمع کرده ای! آنها هم مبهوت مانده بودند که طرف کدخدا را بگیرند یا یک طلبه را در هر صورت مقداری با کدخدا صحبت کردم و درافتادم و کدخدا هم ناراحت شد و کلاهش را سرش گذاشت و پالتویش را پوشید و رفت. زمانی که رفت یکی از بچه ها گفت آفرین اینها رفتنی اند و یک سری مسائل اینطوری بود که خدا را شکر یک سری عزیزای بودند که ما را آگاه کردند و زمانی که حضرت امام(ره) قدم به این کشور گذاشتند زمینه خوب مساعد بود لذا هنوز بختیار سرکار بود اما با آن جمله ای که حضرت امام(ره) در بهشت زهرا گفتند من توی دهن دولت میزنم و این قضایا به فضل خدا حل شد.

- در گرگاب همه با هم فامیل و آشنا هستند و شما در صحبتهایتان اشاره کردید که جلوی حزب رستاخیز و کدخدا ایستادید، بعد از آن برایتان مشکلات اجتماعی نداشت که بزرگترها و اقوام بیایند و جلوی شما را بگیرند؟
از شما چه پنهان من جنبه ی نصیحتی داشتم اما می دانستند؛ من یک اخلاقی داشتم حرفم را می زدم. کسانی که از انجمن، شورا و بزرگترها می آمدند نصیحت کنند یک روز بخاطر دارم گفته بودم: بروید و دفتر شاهنشاهی آریامهر آیینی را بسوزانید(دو سه تا دفتر دستشان بود و میرفتند امضاء می گرفتند)؛
گفتند: از اقوام خودتان هم امضا کرده اند!
گفتم: همه را ببرید و در تنور بسوزانید.
اینها خیلی ناراحت شدند و بعد رفتند با اخوی بنده صحبت کردند که با برادرتان صحبت کنید و ایشان در خطر هستند و پسر کدخدای قبلی هم که فوت شده بود گفته بود که شیخ حسین حال مساعدی ندارم که این حرفها را می زند و یا واقعا طوری تحریک شده واین حرفها به ایشان چه مربوط است و وضعیت اینطور نیست که و از این قبیل حرفها. بعد حاج محمد حق شناس این حرفها را به من گفت و من گفتم مهم نیست که دیگران چه می گویند و من تصمیم خودم را گرفته ام و به قول قدیمی ها کفنم را هم روی سرم بسته ام و اگر کفنی هم نبود همین لباسم کفنم است و من راهم همین است؛ این هم نمونه ای از جنبه ی نصیحتی و اعتراض که اینها به من داشتند اما نه اینکه مقابلم باشند چون هم روش و اخلاق من را دیده بودند و هم کم و بیش می فهمیدند و متوجه بودند، این طرف روز به روز داشت تقویت می شد و از آنطرف هم مامورین شاه داشتند کم می شدند؛ مثلا اگر فرض کنیم امسال 500 نفر در شهر گرگاب پیرو امام(ره) بودند و یا رساله های امام(ره) را گرفته بودند و می خواندند و منتشر می کردند سال بعد 1000 نفر می شدند.

- رساله ها را چه کسی می آورد؟
رساله ها و نامه ها را همه را من می آوردم البته رساله ها را از جایی دیگر می آوردیم اما نامه ها را از طریق همان شیخ مصطفی می آوردیم.

- ارتباطتان بیشتر با اصفهان بود یا قم؟ 
بیشتر با اصفهان در ارتباط بودم و با آقای طاهری در ارتباط بودم و گاهی هم از مرحوم آیت الله خادمی مشورت می گرفتم و ایشان می گفتند: بالاخره همه ی ما وظیفه داریم که حامی  امام(ره) باشیم بلغ ما بلغ! مختصر می گفتند، خدا رحمتشان کند آدم باسوادی بودند. آقای طاهری هم که می رفتند در حسینه نماز و خطبه هایشان را می خواندند.
این بود که ما پشتمان گرم بود و گفتیم خب امام(ره) مرجع تقلید و من هم مقلد امام(ره)  بودم؛ البته گاهی هم رساله ها را در خانه پدری می بردند زیر خاک مخفی می کردند، می گفتند در خانه رساله نباشد و مدرکی هم نباشد چون هر لحظه امکان دارد بریزند در خانه و این کتابها و مدارک را بگیرند و سرت بالای دار باشد.

- کجا آنها را مخفی می کردید؟
خیر یک انباری داشتیم که قبلا خربزه در آن می گذاشتند، پدرم از باب دلسوزی کتابها را درون پلاستیک می گذاشتند و درون گونی می پیچیدند و یک گودال با بیل درست می کردند و کتابها را آنجا می گذاشتند و روی آن را با خاک می پوشاندند و اگر کسی هم می رفت متوجه نمی شد چون خاک بود؛ می گفتند حداقل اگر ریختند در منزل مدرک پیدا نکنند و یکسری بحثهایی از این قبیل بود.

- مانع فعالیتهایتان هم می شدند؟ 
خیر پدر و مادر و بستگان نزدیک من مشوق بودند اما در محل یک سری اعتراض ها داشتند؛ اعتراضاتی که بخواهند مانع کار شوند نه و رودررو کسی مانع نمی شد، اما مخفیانه را نمی دانم. تهدید می کردند که فلان می کنیم بعد از آنکه شورا و انجمن آمدند گفتند تکلیفت را روشن می کنیم.

- از انجمن روستا بودند؟
بله انجمن روستا بودند و من گفتم من کار خودم را انجام می دهم و شما هم هر کاری که می خواهید بکنید و از این قبیل کارها که البته اینها کار بزرگی نبود و من خودم خجالت می کشم در برابر کارها و زحماتی که بچه های رزمنده انجام می دادند و فعالیتهایی که من در جبهه دیدم این مسائل را بیان کنم. از جمله یک شب حدود ساعت 11 بود که دعای کمیل تمام شد و نزدیک ساعت 12 میشد و قرار بود حمله شروع بشود بچه ها انگشترها و ساعت و از این قبیل چیزها را دادند به من و گفتند که شما اینها را نگه دار. باور کنید من این امانتها را گرفتم و شاید هشت ساعت بعد بعضی از همانهایی که ساعت و انگشتر به من دادند خبر شهادتشان آمد. به ایت ترتیب میخواهم بگویم که حالا اگر یک اطلاعیه ای خوانده ام ویا پخش کرده ام در مقابل زحمات این بچه ها من خودم شرمنده ام.

- علت تغییر فامیل شما چه بوده؟
علت این بود که اول انقلاب بچه ها با شور و هیجانی که داشتند این لفظ بیدرام را نمی پسندیدند، می گفتند: برای شما مناسب نیست و بیایید فامیلتان را عوض کنید.
گفتم: شناسنامه ام که همین است ولی حرفی ندارم.
گفتند: چه فامیلی را دوست دارید؟
گفتم: فامیل روح الامین را دوست دارم.
از آن زمان فامیل من عوض شد معروف شدیم به روح الامین.

- کی ازدواج کردید؟
من تقریبا سال 45 ازدواج کردم.

- حالا توی این سالها از یک طرف زندگی طلبه ای داشتید و از یک طرف هم فعالیتهای انقلابی، فرزندی هم داشتید؟ 
آن زمان که این اطلاعیه ها را می آوردم نه. 

- کی بچه دار شدید؟ 
من حدودا از سال 52 بچه دار شدم.

- خب حالا در زندگی متاهلی با این اضطرابها و استرس ها، جابجایی ها و فرارهایی که داشتید خانواده کجا مستقر بودند و با این سختی هایی که می کشیدند چه موضعی دربرابر فعالیتهای شما داشتند؟
ایشان موافق بودند و واقعا هم درون زندگیمان خیلی همکاری کردند چون قالی می بافتند و شاگرد هم داشتند و خیلی هم مقید نبودند که حالا مثلا من درآمدی ندارم. چون من در طول سالهایی که درس می خواندم از شنبه تا چهارشنبه سرکلاس بودم و پنج شنبه هم یک ناهار مختصری می خوردم یک موتور گازی داشتم سوار می شدم و به صحرا برای کار کشاورزی می رفتم و در این دو روز به اندازه ی چهار نفر کار می کردم؛ حاج عباس شاهنظری می گفت: فلانی شما یک طلبه هستی و من با دو پسرم هفت روز هفته را می آییم و 20 جریب زمین زراعی داریم، شما هم 20 جریب! شما چکار می کنی؟
گفتم: حاجی شما ساعت هشت می آیید و من بعد از نماز صبح کارم را شروع می کنم تا مغرب و شما ساعت هشت که می آیید ظهر هم درون کپر در صحرا استراحت می کنید تا ساعت 3و4 بعدازظهر.


- چه محصولی را کشت می کردید؟
محصول ما خربزه بود. ما امور زندگیمان بخاطر همین مسئله سپری می شد.
یکی از طلاب شیخ یحیی انصاری بود که مدتی قبل به رحمت خدا رفت از افرادی بود که در قم درس فلسفه تدریس می کرد و من در کلاسهای ایشان شرکت می کردم؛ روزی به من گفت که: سید محمدعلی جزایری به من گفته که جناب شیخ حسین پنج شنبه ها و جمعه ها می روند برای کار کشاورزی! فرمودند: که کار کشاورزی خوب است و شغلتان هم خوب است و اما ما در این زمان به تبلیغ نیاز داریم و اگر حرفم را قبول دارید بروید و در امتحان شرکت کنید و یک شهریه ی جزئی دریافت کنید برای تبلیغ؛ لذا من از زمانی که ایشان این نصیحت را کردند با اینکه 6-7 سال در ضمن درس کار هم می کردم از آن به بعد سال بعدش دیگر نتوانستم بروم سر کار کشاورزی، یک شهریه ی جزئی می گرفتم ولی با این حال خانواده ام خیلی قانع بود و اگر هم کمبودی در زندگی داشتیم بخاطر قالیبافی و زحماتی که ایشان می کشیدند جبران می شد و به هیچ کس هم نمی گفت که به ما کمک کنید.
یادم هست یکبار برای تامین مخارج زندگی یک قرآن بزرگ در منزل داشتیم که آن را دوازده تومان به حاج رمضان پدر همان شیخ حسن(اهل حاجی آباد) که گفتم رفتم منزلشان پنهان شدم، فروختم و دو هفته ما با این دوازده تومان سپری کردیم؛ هم خودم و هم همسرم قانع بودیم.

- قبل از انقلاب؟ قرآن را فروختید؟
بله قبل از انقلاب حدود سال 55 بود و می خواستم این جمله را بگویم که الحمدلله وابسته به مردم نبودم.

- پس خانواده هم حمایتتان کردند؟
بله خانواده خیلی حمایت کردند یعنی حمایتشان طوری بود که قانع بودند و هی چوقت اعتراض نکردند که شما هم مثل بقیه ساکت بنشینید و همکاری می کردند و من واقعا از ایشان تشکر می کنم.

- از این سختی ها و مشقاتی که خودتان و خانواده تان متحمل شدید که از جمله آنها مشکلات مالی بود که فرمودید و همه ی انقلابیون هم به نحوی این امتحانات الهی سر راهشان بوده، غیر از این مشقات دیگری را اگر متحمل شدید بیان کنید؟
نه مشقات دیگری نبود مشقات طاقت و کارهای طاقت فرسا نه؛ اما خب میدانید که اگر آدم بخواهد پنج روز سر کلاس باشد و بعد هم بخواهد درسش را مطالعه کند و از طرفی هم بخواهد کار کشاورزی انجام دهد یک مقدار سخت است و کارو زحمت بود اما نه اینکه بخواهد آدم را از پا در بیاورد و مشکلی نداشتم.

- در رابطه با سایر فعالیتها ساواک مزاحمتان شده بود؟
نه من به صورت رودرو با این مسائل مواجه نشدم وگاهی پیغامهایی را دریافت می کردم و یا  احساس می کردم که ممکن است جایی ما را دستگیر کنند که فرار می کردیم و به قول معروف دم به تله ندادم.

- از بچه ها و پیروانتان چی؟ ساواک مزاحم کسی از آنها نشده بود؟
نه همان یک مورد مسجد بود که خبر به من رسیده بود و برای اینکه بچه ها گیر نیفتند چند روز به مسجد نرفتم و آنها هم چون من نبودم یا نمی آمدند و یا به مساجد دیگر می رفتند و نماز می خواندند و چون مردم گرگاب واقعا مذهبی بودند و خیلی در قید این نبودند که این طلبه باشد یا طلبه دیگر و این چند نفر از رفقای ما هم که طلبه بودند یا پیر بودند و یا از مقلدان آقای خوئی بودند و افراد متدین و مذهبی بودند.

- در منزلتان هم آمده بودند نیروهای شاهنشاهی؟
 نه و اگرهم که آمده بودند من فکر نمی کنم که مزاحم خانواده شده باشند و اینها دنبال من می گشتند اما هیچوقت یاد ندارم که ریخته باشند در منزل.

- یک صحبتی حاج آقا در رابطه با فعالیتهایتان که یک ماجرایی داشتید با شهید بهشتی لطفا در این مورد هم برایمان توضیح دهید؟
یک سری جلساتی در خوزستان در سال 60 برگزار شد که آیت الله دکتر بهشتی قرار بود بیایند و در آنجا سخنرانی کنند و شهید محمد منتظری هم با ایشان بودند و ما هم در جلسه بودیم یک مقداری صحبت کردند و منتها حضرت امام(ره) به ایشان فرموده بودند که شما سخنرانی نکنید و آن زمان بود که درگیری بین شهید بهشتی و بنی صدر مطرح بود و هر چی مردم خوزستان آمدند و از ایشان خواستند که جلسه آماده است یک جمله من یادم است که ایشان فرمودند حضرت امام(ره) به من اجازه ی سخنرانی نداده اند و نشستند در آن جلسه و یک مقداری صحبتهای علمی و دلجویی از طلاب و تقویت طلاب و بالاخره انشاءالله پیروزی نزدیک است و انشاءالله دستگاه ظلم برطرف می شود و دستگاه صدام هم همانطور که شاه رفت اینها هم از بین می روند و دلگرمی به بنده و طلابی که آنجا حضور داشتند و بعد نیروهایی که حالا اداره کننده ی آن موسسه بودند یک سری اینطور جلساتی داشتیم اما نه در حدی نبود که بتوانیم از محضر ایشان فیض ببریم و بیشتر درس و بحث ما اینجا بود و وقتی هم که من قم رفتم بیشتر درسهایم با آقای وحید خراسانی در مسجد سلماسی که محل تدریس حضرت امام(ره) بود و هم شیخ یحیی انصاری رضوان الله علیه که در مسجد ارگ بودند و چند نفر دیگر که از جمله آیت الله مکارم و بعضی از اساتید دیگر. البته با وجود اینکه می خواستم درس بخوانم خیلی قم نماندم و به نورآباد ممسنی رفتم.

- یک فرمایشی در رابطه با آیت الله خوئی داشتید که فرمودید حامی انقلاب بودند استدلالش را هم بفرمایید؟
عرض کنم محضرتان تا آنجایی که من اطلاع دارم این بزرگوار وقتی که در 22 بهمن انقلاب پیروز شدند اولین تبریکی که از نجف آمد (البته واسطه ها را بیاد ندارم) ایشان گفته بودند؛ و بعد هم در یک شرایط خاصی بودند که به قول معروف اگر می خواستند اظهار نظر کنند همان لحظه صدام ایشان را از بین می برد و این هم به خاطر زیرکی و فتانت این مرجع تقلید بود و من معتقدم حتی بعضی از همکاران ما که توجهی نداشتند و می گفتند که مثلا یک زیدی که اسم ایشان هم خوئی بود انگشتری فرستاده بودند و اینها بنام ایشان بخاطر اینکه چهره ی مقدس ایشان را لکه دار کنند این مسائل را شایع می کردند و الا بعد معلوم شد که آن حرفها صحیح نبوده.

- یعنی آن انگشتری که می گویند فرستادند برای محمدرضا شاه آیت الله خوئی نبودند؟
نخیر ایشان یک آقای خوئی دیگر بودند و در ارتباط با دربار و یک رابطه ای داشتند لذا من هم زیاد...

- ایشان هم رو حانی بودند؟ایران بودند یا نجف؟
 بله روحانی بودند و در نجف بودند.
چهره ایشان را بخاطر تشابه اسمی می خواستند مخدوش کنند  و الا ایشان یک شخص پاک و باسواد و متدین بودند؛ البته من مقلد امام(ره) بودم اما می خواهم بگویم شخصیت ایشان بالاتر از این حرفهاست که بعضی از مردم توجه ندارند و بعدها من حتی نزد آیت الله طاهری  در جلسه ای بودیم که گفتند: بنده تازه الان آیت الله خوئی را شناختم و متاسفانه چهره ایشان برای ما کامل روشن نبود.

- چه زمانی آقای طاهری این حرف را زدند؟
ایشان 2-3 سال قبل از فوتشان این جمله را در منزلشان اظهار داشتند.

- اسم آن شخصی که با آقای خوئی اشباه گرفته شدند را خاطرتان هست؟
خیر بیاد ندارم.

- عرض شود خدمتتان که با چهره های انقلابی که ارتباط داشتید چه در اصفهان و چه در شهر گرگاب و چه در کشور در حال حاضر با کدامیک ارتباط دارید؟
الان میشود گفت جناب آقای طاهری و آقای پرورش بودند و یک سری عزیزانی که همه آنها به رحمت خدا رفتند و حاج آقا کمال فقیه هستند که شاید بشناسید و ایشان بودند و افرادی دیگر هم در همین زمینه ها کار می کردند از جمله حاج آقا حسن امامی و حاج آقا احمد امامی که اینها اوایل اصلا فتوای امام را برای ما می گفتند؛ من بیاد دارم که قبل از انقلاب تازه سال 43 بود که من طلبه نشده بودم و یک مسئله ی فقهی برایم پیش آمد که رفتم اصفهان دروازه تهران پیاده شدم و سراغ حاج احمد امامی را گرفتم و گفتم مسئله ای دارم و مقلد آقای خمینی هم هستم؛
گفتند: که اگر اسم ایشان را بیاورید دستگیر می شوید..
گفتم: نه و من میخواهم کسی این فتوا را برای من بیان کند چون طلبه نبودم.
گفتند: به خیابان عبدالرزاق مدرسه نیم آورد برو، در آنجا شخصی به نام حاج احمد امامی و برادرش هستند. این دو نفر در اصفهان از سال 42 به بعد فتوای امام(ره) را در منبرها می گفتند و بیاد دارم حاج آقا احمد را که ساواکی ها ریختند در مدرسه ی نیم آورد و ایشان گفتند بروید کنار من خودم می آیم  و لباسهایش را پوشید و ایشان را به زندان بردند؛ البته اینها همه به رحمت خدا رفتند.

- لطفا اسامی آنها را نام ببرید کسانی که در انقلاب با شما فعالیت داشتند خصوصا در گرگاب؟
عرض کردم در گرگاب دو نفر بودند که یکی از آنها شیخ محمد صلاحیان بودند که پیر بودند و در انقلاب نقشی نداشتند و یکی دیگر شیخ محمد شاه رجبیان بودند که با هم همکلاسی بودیم ایشان از نظر سنی از من بزرگتر بودند و به رحمت خدا رفتند منتها انسان فاضل و خوبی هم بودند.

- در دهه ی فجر سال 57 یعنی از 12 تا 22 بهمن یا از فرار شاه تا ورود امام(ره) و پیروزی انقلاب اقدام خاصی شما در گرگاب داشته اید؟
نه؛ من فقط چیزی که بیاد دارم در حد معمول بوده و جریان خاصی نبوده؛ نماز مغرب و عشا را می خواندم و بعد هم یک منبر می رفتم و یک سری مطالبی که جدید بدستمان رسیده بود را اعلام می کردیم مانند آن موقع که گفته بودند ساعت 4 حکومت نظامی است و حضرت امام(ره) فرموده بودند که همه به خیابان بریزند و هیچ ترس و واهمه ای نداشته باشند. خاطرم هست من فقط روز 12 بهمن به تهران رفتم و شب برگشتم و آن چند روز را بودیم تا پیروزی انقلاب.

- روز 22 بهمن چطور؟ کار خاصی انجام ندادید؟
نه در روز 22بهمن همه جشن و شادی برپا کردند و بعد هم تلویزیون را به داخل مسجد بردند.
- نام هر شخص دیگری را که در جریان اتقلاب و پخش اعلامیه ها شما را یاری کردند را هم بیان کنید؟
البته پخش اعلامیه بیشترش توسط پسر دایی بنده که طلبه هستند آقای شیخ حیدر بیدرام که با من همکاری می کرد و آقای  حاج علی شاه نظری معروف به رجبعلی در محله خودمان که الان استاد دانشگاه هستند طلبه ی فاضل و خوبی هستند و ایشان هم از دوستان و رفقای ما بودند. بعضی از آنها هم الان قم هستند مانند آقای روح الامین و آقای رسول حق شناس فرزند عباس که ایشان هم روحانی هستند و شیخ علی شاه رجبیان فرزند رضا هم هستند که در جبهه پایشان قطع شد و از طلبگی هم بیرون آمدند.

- تظاهرات هم با هم می رفتید؟
تظاهرات که بیش از اینها وقتی اعلان تظاهرات می شد چند تا ماشین از گرگاب برای تظاهرات می رفتند؛ به فلان جا در فلان ساعت و بعد هم برمی گشتند. و در مسیر برگشت هم با یک سری مشکلات مواجه می شدند که مثلا شیشه ی ماشین ها را خرد می کردند این اتفاقات در سال 56 بود. خاطرم هست دو نوع عکس هم داشتند اگر به نیروهای خودمان برخورد می کردند عکس امام(ره) را نشان می دادند و اگر نیروهای دشمن بودند عکس را جابجا می کردند تا شیشه ها را نشکنند چون با چوب و چماق بودند.

- چند نفر برای تظاهرات می رفتند؟
چون سواری کمتر بود و بیشتر با نیسان می رفتند؛ هر ماشین حداقل 20 تا 25 نفر را سوار میکرد و خودشان را به اصفهان می رساندند و اتوبوس یکی دو تا بیشتر نبود و سواری هم چندتا فقط بود که کسی را سوار نمی کردند اما بیشتر با همین پیکان وانت ها و نیسان ها می رفتند و تظاهرات انجام میدادند.

- چند نفری می شدند؟
بالای 40-50 نفر و چهار پنج تا ماشین میشدند که هر ماشین تقریبا 20 نفر سوار می کردند و فصلهای زمستان که بیشتر بیکار بودند بیشتر می آمدند اما فصلهای تابستان کمتر می آمدند چون کارشان بیشتر بود.

- اهل مسجد هم بودند این 40-50 نفر؟
بله حتما مقید به نماز و مسجد بودند.

- ظاهرا پاتوق انقلابیون گرگاب مسجد صاحب الزمان(عج) بوده؟ درسته؟
بله. 

- جلساتی که قرار می گذاشتید بروید برای تظاهرات چگونه بود؟
نه من بیشتر به صورت انفرادی میرفتم.

- چه کسی به اینها می گفت بیایند برای تظاهرات؟
به طور کلی مثلا می گفتیم فردا ساعت 8، تظاهرات از کجا شروع میشود و تا کجا ادامه دارد. این را می گفتیم و بعد هم خودمان جداگانه می آمدیم شاهین شهر و از اینجا می رفتیم و من برداشتم این بود که اگر دسته جمعی برویم اگر گیر افتادیم آن موقع کار مختل می شود و اینطوری همدیگر را در تظاهرات پیدا می کنیم.

- مسیرهایتان کجا بود؟
بیشتر می آمدیم شاهین شهر و از آنجا می رفتیم و مسیر تظاهرات بیشتر از بیت آیت الله خادمی که چهارباغ پایین است شروع می شد و می رفتند بیشتر بسمت میدان امام. جای آن را اعلام میکردند. گاهی هم میرفتند به طرف میدان انقلاب اما بیشتر در همان حوالی میدان امام بود.

- درگیری هم می شد؟
درگیری کم پیش می آمد مثلا یک مورد را بیاد دارم که داشتیم از خیابان عبدالرزاق می رفتیم این مامورین را دیدیم که نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که در بازار با اینکه بسته بود داشتند تیراندازی می کردند و ما هم خودمان را در کوچه پس کوچه ها پنهان کردیم.

- در خصوص نقش مساجد در جریان انقلاب بویژه در گرگاب اگر مطلبی دارید بفرمایید.
بحث مسجد و پایگاه بودن برای انقلاب نه تنها منحصر به گرگاب باشد بنده تا آنجا که اطلاع دارم در سرتاسر کشور ایران، پایگاه انقلاب و محل تجمع نیروهای الهی در مساجد است چه در بعد عبادت و چه در بعد جنگ و مبارزه با دشمن و اصلا لفظ محرابی که الان معروف است. محراب به منزله و به معنای محل حرب است یعنی جنگ با دشمن؛ حالا یک وقت دشمن درونی است مثل هوای نفس انسان و یک وقت برونی است مثل صدام و امثال صدام.
در هر صورت این پایگاهی که الان صحبت آن مطرح شد به این جهت شد که دو سه تا مسجد بود یکی مسجد قدیم بود و یکی همه مسجد قائمیه(عج) بود منتها به لحاظ یکسری مسائلی که در نظر روحانیت آن دو سه تا مسجد بود اینها خیلی نه اینکه مخالف باشند اما به نظرشان می گفتند که این انقلاب به ثمر نمی رسد، بعد ما دو سه تا جا عوض کردیم از جمله همان مسجد قدیم بود و یکسری تبلیغات که در آنجا داشتیم و بعد از من یک مقدار ناراحت بودند! لذا دوستان گفتند که: پس شما اگر قصد دارید که کارهای انقلابی را انجام بدهید یک جایگاهی هم می خواهید بعد هم با همین دوستان مشورت کردیم و سال 54 این مسجد صاحب الزمان(عج) شروعش بود هنوز هم نیمه تمام بود که ما کارمان را شروع کردیم و بچه های انقلابی و نیروی جوان به لحاظ اینکه شوق امام(ره) را داشتند سخنرانیهای امام(ره) را که می شنیدند اینها عطش بیشتری پیدا می¬کردند و روز بروز بر حرارت آنها افزوده می شد تا کم¬کم مسجد آماده شد و رفت و آمدها شروع شد؛ از طرف دیگر بعضی از نیروها همکاری داشتند همه تجمعشان آنجا بود البته موقع نماز در مساجد دیگر بودند چه مسجد قائمیه(عج) و چه مسجد قدیم که می گویند مسجد جامع.
اما می خواهم این جمله را بگویم که اینکه حالا بعضی ها برداشتشان این بود که در غیر مساجد ببینید مسجد از لحاظ عرف یک مکانی است که مردم همه آزادند اما منزل حضرتعالی و یا منزل فلانی و یا  فلان موسسه آن آزادی را ندارند اما مسجد به لحاظ اینکه مربوط به خداوند است و این انقلاب هم مربوط به خداوند است لذا مردم بطور آزادانه می آمدند دو سه ساعت کمتر بعضی اوقات توی مسجد صاحب الزمان(عج) تا یک بعد از نیمه شب این بچه ها آموزش می دیدند، مخصوصا آن دوران که قرار بود به جبهه بروند و کسی هم مانعی برای آنها نمی¬شد. حتی یک وقت غذایی یا حتی شامی و یک وقت شربتی و یا چایی از این قبیل همین حاج حسین پیرمرد که صحبتش بود اینها و رفقایی که هیئت امنای مسجد بودند اینها به نوعی درخدمتشان بودند و از آنها پذیرایی می کردند؛ کم کم آن مساجد دیگر هم باز شد و پایگاه شد البته پایگاه اینجا بود ولی آنها هم گفتند حالا که ما فهمیدیم که انقلاب برحق است و شاه هم دیگر رفت از این نظر این مسجد پایگاه است بلکه همه ی مساجد همینطور است. خود من در قم که بودم عرض کردم محضرتان که مسجد سلماسی که محل تدریس حضرت امام(ره) بود آنجا هم پایگاه بسیج شده بود و آموزش ما درون مسجد سلماسی بود و حتی من بیاد دارم که یک شب تا ساعت 12 آموزش دیدیم و بعد یک ورزش دو داشتیم ما را بردند بیرون قم و یک مسافت زیادی دویدیم؛ که من آن شب در دو یکی از پاهایم با سنگی برخورد کرد و زانویم تقریبا مجروح شد و دیگر نتوانستم آن شب راه بروم لذا ایستادم. در هر صورت این بحثی که حالا در  دهان بعضی ها افتاده حرف نامربوطی است و از قدیم الایام حتی در صدر اسلام خود رسول الله وقتی مسجد را در مدینه منعقد کردند بخاطر این بود که می خواستند حکومت اسلام را تشکیل بدهند و از آن زمان پایگاه بوده چه برسد به الان که همه پیرو نظریه و خط رسول خدا(ص) هستند واین در رابطه با مسجد و پایگاه مسجد صاحب الزمان(عج).

- این مسجدی که تحت عنوان مسجد صاحب الزمان(عج) هست به عنوان یکی از سنگرهای انقلاب بوده، غیر از این مسجد هم و غیر از آن خط روحانیت و نیروهای مذهبی که در شهر گرگاب مشغول فعالیتهای فرهنگی و مذهبی و مبارزاتی بودند نیروهای فکری دیگری کسی بوده که مثلا غیر از اینها در راستای مبارزه رژیمی با شد و یا  نه فقط همین بچه مسجدی ها بودند؟
نه چند نفر دیگر هم بودند در ابتدا سه نفر روحانی بودیم یکی آقای صلاحیان بودند که خب پیر بودند و یکی هم آقای شاه رجبیان بودند که به رحمت خدا رفتند و بزرگتر از من بودند حدود 10 سال ولی خب در یک سال درس را شروع کردیم منتها چند نفر دیگه هم بودند یکی همان شیخ حیدر که پسر دایی بنده بودند.

- منظورم نیروهای مذهبی نیست نیروهای غیر مذهبی را عارضم خدمتتان؟
نه اصلا در گرگاب فردی که به عنوان مثلا غیر از اسلام و یا حالا توده ای باشد و یا جزء گروهکها و باندها باشد اصلا نبوده و اگر هم یک موقع یکجا کسی از نظر اعتقادی انحرافی داشت اصلا ابراز نمی کرد؛ میتوانم به جرات بگویم که در گرگاب قبل از انقلاب یک فردی که بگویند مثلا توده ای است و یا انحراف عقیده ای دارد نبوده اگر هم بوده در قلبش و هیچکس خبر نداشته و اصلا ما حتی یک نفر را هم نداشتیم.

- در رابطه با فعالیتهای فرهنگی که در مسجد داشتید حالا انقلاب شده و خیلی از مساجد مثلا اینطوری بوده که گروه سرود داشته اند، کانون فرهنگی داشته اند، فیلم پخش می شده و بعضی از جاها کلاسهای ورزشی و هنری برگزار می کردند و یا مثلا کلاس آموزش نظامی داشتند در بعد از انقلاب در مسجد شما چه فعالیتهایی انجام شد؟
بعد از انقلاب در سالهای اول یک چند صباحی که گذشت و تقریبا این انقلاب جا افتاد و پیروزی قطعی شد مردم شروع کردند به کارهای فرهنگی ازجمله یک دوره کلاسهای اصول عقائد بود در مسجد صاحب الزمان(عج)، تشکیل کانون فرهنگی بود، یک دوره آموزش قرآن بود از ابتدا تا انتها که حفظ قرآن باشد و یک دوره هم تفسیر بوده و یک دوره هم تقریبا درس اخلاق بوده. این فعالیتهایی بود که در مسجد انجام می شد.

- پخش فیلم هم بوده؟
فیلم برداری می کردند سرود هم می خواندند اما فیلمهایش را من ندارم و الان هم گروه سرود داریم البته به شکلی که الان منسجم شده آن موقع نبوده.

- در بحث آموزش نظامی چطور؟
در بحث آموزش نظامی بیشتر می رفتند درون پایگاه؛ یک پایگاه داشتیم قبلا داخل مسجد نبود و جنب مسجد هم نبود و معروف است به یک پایگاه بسیج تقریبا 500-600 متر با مسجد فاصله دارد. آنجا یک محلی بود که گرفتند و ساختند به عنوان پایگاه بسیج و آموزش آنجا بود.

- آیا صحبتی در پایان دارید خصوصا برای جوانان و روحانیون و برای طلاب جوان گرگاب؟ برای مسجدی ها در رابطه با بحث انقلاب بفرمایید؟
عرض به حضورتان بنده لیاقت اینکه پیامی برای جوانها و دبیرستانیها و دانشگاهیها بدهم ندارم ولی تقاضا دارم که سعی کنند این امانت رسول خدا که فرمودند: انی تارک فیکم ثقلین کتاب الله و عترتی در این برهه ی زمانی بعد از 1400 سال تا امام(ره) قیام کرد و این پرچم را بدست گرفت و این خونهایی که در این مسیر ریخته شده الان یک وظیفه ی سنگین بر عهده ی همه ی ما هست اعم از جوان و نوجوان و دانشگاهی و غیر دانشگاهی همه و همه موظفیم که این امانت خدا را حفظ کنیم و انشاءالله به نسل آینده منتقل کنیم. اما از نظر اعتقادی باید خودمان اگر قرار است مردم را دعوت کنیم به طریق الی الله باید از نظر لسان و قلب و عمل توأم باشد اگر من با زبان مردم را دعوت کنم و در عمل طور دیگری رفتار کنم هرگز نه می¬پذیرند  و نه فایده دارد و من شخصا اعتقادم این است که کسی که می خواهد مردم را دعوت کند خودش چه از نظر قلبی اعتقادی و عملی عملا واقعا رفتار کند تا مردم بپذیرند.
من در پایان می خواهم بگویم که زحمات طاقت فرسایی برای این انقلاب کشیده شده؛ حضرت امام(ره)، علمای تراز اول، اساتید، معلمان، دانشگاهها و همه ی مردم به تمام معنا آمدند درون صحنه من این انقلاب را مرهون خون شهدا، ایثار عزیزان جانباز و آزاده می دانم و آن چیزی که الان بر عهده ی همه ماست یک نکته است و آن حفظ انقلاب است و برای حفظ انقلاب هم باید برویم سراغ این جمله ¬ی امیرالمؤمنین که می فرمایند: «رمز بقای انقلاب رمز پیروزی انقلاب است». حضرت در خطبه ی 234 نهج البلاغه است که فرمودند: رمز پیروزی این 7 نکته دارد:
حيْثُ كانَتِ الْأَمْلاءُ مُجتَمِعَةً وَالاَْهواءُ مُؤتَلِفَةً وَالْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَالاَْيْدي مُتَرادِفَةً، وَالسُّيُوفُ مُتَناصِرَةً وَالْبَصائِرُ نافِذَةً وَالْعَزائِمُ واحدَةً ألَمْ يَكُونُوا أرْبابا - این هفت نکته ای که امیرالمؤمنین بیان کردند برای پیروزی پیروان حق، من این هفت جمله را با دقت و درایت نگاه کردم رمز پیروزی همین بوده:
نکته اول اینکه می فرمایند: حيْثُ كانَتِ الْأَمْلاءُ مُجتَمِعَةً: هر گاه قشرها یکی شدند: خب همه در این تظاهرات دیدیم...
نکته دوم فرمودند: وَالاَْهواءُ مُؤتَلِفَةً: آمال و آرزوها و هدفها در یک نکته پیروزی انقلاب بود...
نکته سوم: وَالْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً: قلوب مسئولین و فرماندهان و .. در حد اعتدال حرکت کند و تبعیض قائل نشوند...
نکته چهارم: وَالاَْيْدي مُتَرادِفَةً: دستها پشت سر هم باشند وقتی در تظاهرات دستها می رفت همه دستها پشت سرهم بود...
نکته پنجم: وَالسُّيُوفُ مُتَناصِرَةً: سیوف که جمع سیف است یعنی شمشیر و اسلحه آن زمان بوده، الان ما حساب کنیم بسیج، سپاه، نیروی زمینی، نیروی دریایی و... همه باید متحد باشند و پشت سر هم باشند...
نکته ششم: و بعد هم می فرمایند که: وَالْبَصائِرُ نافِذَةً: آنها که دید دارند می توانند آینده نگری کنند مانند مقام معظم رهبری؛ ایشان هم باید دید بدهند تا مردم راهشان را پیدا کنند
نکته هفتم: و آخرین جمله ی حضرت این است که: وَالْعَزائِمُ واحدَةً: قصد باید برای خدا باشد نه اینکه من یک قدمی بردارم و برای اسم و رسم باشد اینها که تمام شدنی است و لذا حضرت می فرمایند: قصد باید برای خدا باشد اگر قصد برای خدا باشد خدا حامیتان است. لذا همین هفت جمله را حضرت می فرمایند: اگر می خواهید انقلابتان پایدار بماند رمز پیروزی این هفت جمله است و اگر مردم بخواهند انقلابشان باقی بماند و به سرتاسر دنیا صادر شود و همه ی دنیا تابع اسلام و قرآن و انقلاب اسلامی  که سرچشمه از انقلاب امام حسین(ع) دارد بشوند راهش همین است؛ یعنی همه ی گروهها باید یکی بشویم، همه ی آمال و آرزوهایمان هم یکی شود و همه ی آنها که مسئولیت دارند در این کشور و یا به قول معروف آنها که سفرا هستند و به کشورهای دیگر سفر میکنند آنها هم همینطور باشند و در هر صورت اگر آن هفت چیز باهم باشند انشاءالله ما به پیروزی نهایی خواهیم رسید و انشاءالله یک روز فرا می رسد این پرچم بدست ولی خدا حضرت مهدی(عج) داده شود.



 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

اوقات شرعی

عکس شهدای گرگاب

  • مفقودالاثر حسن شاه نظری- ف عبدالعلی

  • مفقودالاثر حسن شاه نظری- ف عباس

  • یونس بیدرام- فرزند مرتضی

  • ولی الله حق شناس- ف رضا

  • ولی الله حق شناس- ف حسن

  • ناصر شاه نظری- فرزند محمد

  • ناصر شاه نظری- فرزند حسن

  • ناصر حق شناس- فرزند رجب

  • منصور حق شناس- فرزند محمد

  • منصور بیدرام- فرزند حسن

  • مصطفی کاشانی- فرزند احمد

  • مصطفی شاه رجبیان- فرزند عباس

  • مصطفی بیدرام- فرزند عبدالعلی

  • مسعود بیدرام- فرزند محمد

  • مرتضی شاه نظری- فرزند علی

  • مرتضی حق شناس- فرزند محمد

  • مرتضی حق شناس- فرزند علی

  • مرتضی بیدرام- فرزند فرج الله

  • محمد رضا حق شناس- ف نصرالله

  • محمد شاه نظری- فرزند علی

  • محمد حق شناس- فرزند قاسمعلی

  • محمد بیدرام- فرزند رضا

  • محمد بیدرام- فرزند اصغر

  • غلامرضا حق شناس- ف حسینعلی

  • سرهنگ پاسدار ناصر بیدرام ف قدرت الله

  • سرهنگ پاسدار حسین بیدرام ف عباس

  • رضا شاه نظری- فرزند اکبر

  • رضا شاه نظری- فرزند علی

  • رضا بیدرام- فرزند عباس

  • رضا بیدرام- فرزند اکبر

  • رجبعلی بیدرام- فرزند عزیزالله

  • رجب حق شناس- فرزند عباس

  • حیدر روح الامین- فرزند اکبر

  • حسنعلی بیدرام- فرزند عبدالله

  • حسن شاه نظری- فرزند رجبعلی

  • حسن شاه رجبیان- فرزند حسین

  • حسن بیدرام- فرزند فرج اله

  • حسن بیدرام- فرزند اکبر

  • حجت اله حق شناس- فرزند محمد

  • حبیب اله شاه رجبیان ف اکبر

  • جاویدالاثر منصور بیدرام ف حسین

  • جاویدالاثر محمدرضا شاه نظری ف حسن

  • جاویدالاثر اصغر حق شناس ف علی

  • جاوید الاثر سعید زرگری-ف کریم

  • قاسم علی رجبیان فرزند حسن

    قاسم علی رجبیان فرزند حسن

  • صفر علی حق شناس- فرزند عباس

    صفر علی حق شناس- فرزند عباس

  • اصغر حق شناس فرزند علی

    اصغر حق شناس فرزند علی

  • علیرضا نظری-فرزند محمد

    علیرضا نظری-فرزند محمد

    علیرضا نظری-ف-محمد

  • علیرضا حق شناس- فرزند صفر علی

    علیرضا حق شناس- فرزند صفر علی

  • علی شاه نظری-فرزند محمد

    علی شاه نظری-فرزند محمد

  • علی شاه نظری- فرزند عباس

    علی شاه نظری- فرزند عباس

  • علی روح الامین- فرزند عزیزالله

    علی روح الامین- فرزند عزیزالله

  • علی کاشانی

    علی کاشانی

  • اکبر شاه نظری- فرزند محمد

    اکبر شاه نظری- فرزند محمد

  • اکبر بیدرام- فرزند کریم

    اکبر بیدرام- فرزند کریم

  • احمد بیدرام- فرزند اکبر

    احمد بیدرام- فرزند اکبر

  • عبدالرسول حق شناس

    عبدالرسول حق شناس

  • عباس حق شناس- فرزند حسن

    عباس حق شناس- فرزند حسن

  • احمد شاه نظری- فرزند حسن

    احمد شاه نظری- فرزند حسن

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59